تا بی نهایت
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
احساس میکنم دارم از زمین کنده میشوم

آدمها ریز و ریزتر می شوند

بوی بهشت را می شنوم

...

دیشب قبل از خواب مسواک زدم, نماز صبح را هم خوانده ام

معجزه یعنی همین...

[ چهارشنبه 19 آذر1393 ] [ 16:28 ] [ نرگس ]
خواب نبود

رویا هم نبود

خودم دیدم

با همین چشمهای مه آلود و ابری

خواهرم نوزادش را در آغوش گرفته و می بوسید

نمی دانم چه بگویم

چیزی ندارم

فقط ممنونم

هزااااااربار ممنونم

ممنونم که هستی

در همه لحظه هایم

[ دوشنبه 10 آذر1393 ] [ 16:17 ] [ نرگس ]
_ امروز دخترم بیش از روزهای دیگر به من  ابراز نیاز کرده, آخر شب ذهنم خیلی بهم ریخته است, کلافه ام... مسواک نمی زنم

_امروز کارهای خانه خیلی بهم پیچیده شده بود,  خیلی درگیر کارهای خانه بودم, خسته ام.... مسواک نمی زنم

_امروز قرار بود جایی برویم و نشد, حسابی بهم ریختم, حوصله ندارم.... مسواک نمی زنم

_ امروز روز خوبی بود, همه چیز خوب بود, دخترم خوب غذا خورد و بازی کرد, همه چیز آرام بود, به خودم جایزه میدم... مسواک نمی زنم

 

 

نمیدانم دقیقا در کدام قسمت مغزم مسواک زدن نقش بسته که انقدر شناور و انعطاف پذیر است. 

خدایا خودت مواظب دندانهایم باش

[ سه شنبه 6 آبان1393 ] [ 13:6 ] [ نرگس ]
کاش همه پست هایی که هر روز در ذهنم می نویسم خود به خود اینجا ثبت میشد. کاش چیزی اختراع میشد که حرفای ذهن آدم را ثبت میکرد.

یا نمی دانم اصلا کاش این همه پست ذهنی نوشته نمی شد...

[ چهارشنبه 23 مهر1393 ] [ 15:21 ] [ نرگس ]
کم کم دارد یک سال می شود. یک سال می گذرد از آن روزهای دغدغه و وهم و استرس، روزهایی که نمی دانستم چه خواهد شد. چگونه بدنیا خواهی آمد، چه چیزی در راه است

حالا همه خاطرات یک سال پیش را دوست دارم. از آن روزی که تکان نخوردنت نگرانم کرد، از نوار قلبی که ضعیف بود، از سونوی بیوفیزیکال که شرایطت را اورژانسی تشخیص داد و از دکتری که با آرامش مرا به زایمان طبیعی دعوت کرد، (خدا خیرش دهد، همیشه دعایش می کنم اگر قابل باشم)، ساعات انتظار در بیمارستان و لحظه تولدت قبل از اذان صبح، حتی روز بعد از تولدت را هم دوست دارم با اینکه حالم خوش نبود و دو واحد خون کم آوردم

همه و همه را دوست دارم، چون تو آمده بودی. تو که والاترین مقام را به من بخشیدی و مرا نه محض لیاقتم بلکه با فضل خدا بالا بردی و حالا من با هر لبخندت در میان ابرها سیر می کنم. چه اهمیت دارد که عده ای تو را مانعی برای تحصیل و زندگی ام می دانند. مهم همان خداییست که تو را به من داد تا بار دیگر به من بفهماند که هنوز به اعتلا و رشدم امید دارد.

انقدر شیرین شده ای که هرگز از بودنت خسته نمی شوم. وقتی از پشت هرچیزی برایم سرک می کشی و با ذوق دالی می کنی، وقتی هرجایی برسی انگشتت را می گذاری و می گویی« أَ » یعنی پر تا من کلاغ و گنجشک را بگویم برایت. وقتی هنوز جملهء ببعی میگه تموم نشده میگویی بَ بَ، و صدای گاو و کلاغ و جوجه را هم یاد گرفته ای... دلم می خواهد زمان بایستد و من بتوانم این لحظات را در مشتم نگه دارم و حفظ کنم. می دانم که نمی شود و به همین خاطر سعی می کنم نهایت لذت را از بودن با تو ببرم.

اما نمی دانم چه کنم وقتی در جواب سوالهایم می گویی بــَــــــله، چطور می توانم فقط لذت ببرم و تو را نبلعم

دختر عزیزم در آستانه یکسالگی راه نمی روی و هنوز با کمک میز و مبل و چهار دست و پایت خانه را می چرخی البته ما هم عجله ای نداریم. به هم عادت کرده ایم دیگر

 

 

امیدوارم همانی بشوی که من رسالت تربیتش را دارم، هر چند تربیت کار ما نیست و در حد ما نیست. امیدوارم با ندانم کاری تو را از اصل انسانیت و عظمتت دور نکنم.

دوستت دارم

 

 

[ دوشنبه 31 شهریور1393 ] [ 18:2 ] [ نرگس ]
بدینوسیله مهاجرت خود را به شهر قم اعلام می نماییم

 

خیلی طولانی نوشته بودم ولی نیومد انشالا خیره

[ دوشنبه 3 شهریور1393 ] [ 14:45 ] [ نرگس ]
بالاخره اتفاق افتاد. همان بهترین اتفاق، بهترین خبر، شیرین ترین نسبت...

من خاله می شوم

انشاالله

[ دوشنبه 20 مرداد1393 ] [ 14:45 ] [ نرگس ]
ترازوی دکتر را با دانه دانه خط های ریز و درشتش و همه اعدادش دوست دارم وقتی وزن تو را متناسب نشان می دهد.

خداراشکر

[ شنبه 28 تیر1393 ] [ 19:39 ] [ نرگس ]
همیشه روزه گرفتن با یک کوچولو برایم در هاله ای از ابهام بود. نمی دانستم چطور می گذرد.

خداراشکر ابهام رفع شد

[ پنجشنبه 26 تیر1393 ] [ 15:9 ] [ نرگس ]
روزه گرفتن مطمئنا هزاران فایده دارد

یکی از آنها اینکه می توانم بدون عذاب وجدان چیزی نخورم و حتی از نخوردنم راضی و خوشحال هم باشم

[ سه شنبه 17 تیر1393 ] [ 15:53 ] [ نرگس ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این روزها را ثبت می کنیم تا خاطرات شیرین باهم بودن ماندگار شود در ذهن و دلمان
امکانات وب