تا بی نهایت
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
مرد که باشی باید یک زن کنارت باشد و حمایتت کند تا به جایی برسی.

اما زن که باشی

 

باید چندییییین زن کنارت باشند تا شاااید به جایی برسی.

این "جایی" لزوما جایی دور و دست نیافتنی نیست, خیلی هم نزدیک است و برای خیلی ها راحت

مثل همین دفاع از پایان نامه

[ دوشنبه 6 بهمن1393 ] [ 17:43 ] [ نرگس ]
وقتی میخواستم شروع کنم فکر میکردم مثل خیلی از کتابهای دیگر یکی دوماهی خواندنش طول میکشد. ظاهرش که قطور بود و من هم بی وقت

اما وقتی شروع کردم نشد رهایش کنم، نتوانستم

فقط لحظه ها را می شمردم تا وقت خوابیدن حسنا شود و بروم سراغش.

قلمش را خیلی دوست داشتم. از حیاط و کوچه و محله شان که میگفت، دقیق تصور میکردم، مسجد المهدی را یاد گرفتم، پرورشگاه را شناختم، به پدرش ارادت پیدا کردم و مادرش را عاشق شدم، سادگی و دانایی اش را.

 

دوست دارم از نزدیک ببینمش، لمسش کنم تا باور کنم که چنین انسانی وجود دارد. روی گونه هایش دست بکشم تا مطمئن شوم که هست. انسانی به این بزرگی و خوبی هنوز هست.

سادگی و شیوایی تأثیرگذاری که در کلامش هست به عمق جانم نشست و داغدارم کرد. داغدار روزهای زیبای کودکیش که از میان آن همه محبت و عزت در خانواده، به اسارت گرگها درآمد. گرگهایی کثیف...

روزهایی را حس کردم که روح یک نوجوان هفده ساله ناگهان سالها بزرگ تر و پخته تر شد و درایت و حکمت آموخت.

از عمق دلم درک کردم همهء حسش را با اینکه ده سالی از زمان اسارتش بزرگترم.

امیدوارم هرجا که هست سالم و شاد باشد و آزاد و آزاده زندگی کند.


من زنده ام. معصومه آباد

 

 

 

+به حانیهء عزیز: ما آدرس سایه روشن شما را گم کرده ایم. اگر روزی از اینجا رد شدید برایمان بنویسید. ممنونم

 

[ دوشنبه 29 دی1393 ] [ 0:19 ] [ نرگس ]
دلم میخواهد سکوت کنم

چند ساعت

شاید هم چند روز

خسته ام از تکرار صدای خودم در گوش و ذهنم

دلم سکوت میخواهد, سکوت ذهن

[ سه شنبه 23 دی1393 ] [ 14:55 ] [ نرگس ]
می شود کمی عیب یاب بیرونی ات را خاموش کنی و گزینهء انتقاد درونی را فعال کنی؟

باور کن زندگی خیلی آرام و زیبا می شود.

اصلا خیلی چیزها می رود سرجای خودش، مثل اعصاب و یا شکوه ها و گله های ناتمام ...

باور کن زندگی روی دور می افتد و همه حس بهتری خواهند داشت.

حدأقل سعی کن


 

 

این روزها غرق در لذتم، انقدر که صدایم به کسی نمی رسد و هیچ کس دست و پازدنم را نمی بیند. (بدترین توصیفی بود که میشد از این روزهای قشنگ داشت)

خدایا ممنونم

 

[ شنبه 20 دی1393 ] [ 14:37 ] [ نرگس ]
احساس میکنم دارم از زمین کنده میشوم

آدمها ریز و ریزتر می شوند

بوی بهشت را می شنوم

...

دیشب قبل از خواب مسواک زدم, نماز صبح را هم خوانده ام

معجزه یعنی همین...

[ چهارشنبه 19 آذر1393 ] [ 16:28 ] [ نرگس ]
خواب نبود

رویا هم نبود

خودم دیدم

با همین چشمهای مه آلود و ابری

خواهرم نوزادش را در آغوش گرفته و می بوسید

نمی دانم چه بگویم

چیزی ندارم

فقط ممنونم

هزااااااربار ممنونم

ممنونم که هستی

در همه لحظه هایم

[ دوشنبه 10 آذر1393 ] [ 16:17 ] [ نرگس ]
_ امروز دخترم بیش از روزهای دیگر به من  ابراز نیاز کرده, آخر شب ذهنم خیلی بهم ریخته است, کلافه ام... مسواک نمی زنم

_امروز کارهای خانه خیلی بهم پیچیده شده بود,  خیلی درگیر کارهای خانه بودم, خسته ام.... مسواک نمی زنم

_امروز قرار بود جایی برویم و نشد, حسابی بهم ریختم, حوصله ندارم.... مسواک نمی زنم

_ امروز روز خوبی بود, همه چیز خوب بود, دخترم خوب غذا خورد و بازی کرد, همه چیز آرام بود, به خودم جایزه میدم... مسواک نمی زنم

 

 

نمیدانم دقیقا در کدام قسمت مغزم مسواک زدن نقش بسته که انقدر شناور و انعطاف پذیر است. 

خدایا خودت مواظب دندانهایم باش

[ سه شنبه 6 آبان1393 ] [ 13:6 ] [ نرگس ]
کاش همه پست هایی که هر روز در ذهنم می نویسم خود به خود اینجا ثبت میشد. کاش چیزی اختراع میشد که حرفای ذهن آدم را ثبت میکرد.

یا نمی دانم اصلا کاش این همه پست ذهنی نوشته نمی شد...

[ چهارشنبه 23 مهر1393 ] [ 15:21 ] [ نرگس ]
کم کم دارد یک سال می شود. یک سال می گذرد از آن روزهای دغدغه و وهم و استرس، روزهایی که نمی دانستم چه خواهد شد. چگونه بدنیا خواهی آمد، چه چیزی در راه است

حالا همه خاطرات یک سال پیش را دوست دارم. از آن روزی که تکان نخوردنت نگرانم کرد، از نوار قلبی که ضعیف بود، از سونوی بیوفیزیکال که شرایطت را اورژانسی تشخیص داد و از دکتری که با آرامش مرا به زایمان طبیعی دعوت کرد، (خدا خیرش دهد، همیشه دعایش می کنم اگر قابل باشم)، ساعات انتظار در بیمارستان و لحظه تولدت قبل از اذان صبح، حتی روز بعد از تولدت را هم دوست دارم با اینکه حالم خوش نبود و دو واحد خون کم آوردم

همه و همه را دوست دارم، چون تو آمده بودی. تو که والاترین مقام را به من بخشیدی و مرا نه محض لیاقتم بلکه با فضل خدا بالا بردی و حالا من با هر لبخندت در میان ابرها سیر می کنم. چه اهمیت دارد که عده ای تو را مانعی برای تحصیل و زندگی ام می دانند. مهم همان خداییست که تو را به من داد تا بار دیگر به من بفهماند که هنوز به اعتلا و رشدم امید دارد.

انقدر شیرین شده ای که هرگز از بودنت خسته نمی شوم. وقتی از پشت هرچیزی برایم سرک می کشی و با ذوق دالی می کنی، وقتی هرجایی برسی انگشتت را می گذاری و می گویی« أَ » یعنی پر تا من کلاغ و گنجشک را بگویم برایت. وقتی هنوز جملهء ببعی میگه تموم نشده میگویی بَ بَ، و صدای گاو و کلاغ و جوجه را هم یاد گرفته ای... دلم می خواهد زمان بایستد و من بتوانم این لحظات را در مشتم نگه دارم و حفظ کنم. می دانم که نمی شود و به همین خاطر سعی می کنم نهایت لذت را از بودن با تو ببرم.

اما نمی دانم چه کنم وقتی در جواب سوالهایم می گویی بــَــــــله، چطور می توانم فقط لذت ببرم و تو را نبلعم

دختر عزیزم در آستانه یکسالگی راه نمی روی و هنوز با کمک میز و مبل و چهار دست و پایت خانه را می چرخی البته ما هم عجله ای نداریم. به هم عادت کرده ایم دیگر

 

 

امیدوارم همانی بشوی که من رسالت تربیتش را دارم، هر چند تربیت کار ما نیست و در حد ما نیست. امیدوارم با ندانم کاری تو را از اصل انسانیت و عظمتت دور نکنم.

دوستت دارم

 

 

[ دوشنبه 31 شهریور1393 ] [ 18:2 ] [ نرگس ]
بدینوسیله مهاجرت خود را به شهر قم اعلام می نماییم

 

خیلی طولانی نوشته بودم ولی نیومد انشالا خیره

[ دوشنبه 3 شهریور1393 ] [ 14:45 ] [ نرگس ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این روزها را ثبت می کنیم تا خاطرات شیرین باهم بودن ماندگار شود در ذهن و دلمان
امکانات وب