تا بی نهایت
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
کاش همه پست هایی که هر روز در ذهنم می نویسم خود به خود اینجا ثبت میشد. کاش چیزی اختراع میشد که حرفای ذهن آدم را ثبت میکرد.

یا نمی دانم اصلا کاش این همه پست ذهنی نوشته نمی شد...

[ چهارشنبه 23 مهر1393 ] [ 15:21 ] [ نرگس ]
کم کم دارد یک سال می شود. یک سال می گذرد از آن روزهای دغدغه و وهم و استرس، روزهایی که نمی دانستم چه خواهد شد. چگونه بدنیا خواهی آمد، چه چیزی در راه است

حالا همه خاطرات یک سال پیش را دوست دارم. از آن روزی که تکان نخوردنت نگرانم کرد، از نوار قلبی که ضعیف بود، از سونوی بیوفیزیکال که شرایطت را اورژانسی تشخیص داد و از دکتری که با آرامش مرا به زایمان طبیعی دعوت کرد، (خدا خیرش دهد، همیشه دعایش می کنم اگر قابل باشم)، ساعات انتظار در بیمارستان و لحظه تولدت قبل از اذان صبح، حتی روز بعد از تولدت را هم دوست دارم با اینکه حالم خوش نبود و دو واحد خون کم آوردم

همه و همه را دوست دارم، چون تو آمده بودی. تو که والاترین مقام را به من بخشیدی و مرا نه محض لیاقتم بلکه با فضل خدا بالا بردی و حالا من با هر لبخندت در میان ابرها سیر می کنم. چه اهمیت دارد که عده ای تو را مانعی برای تحصیل و زندگی ام می دانند. مهم همان خداییست که تو را به من داد تا بار دیگر به من بفهماند که هنوز به اعتلا و رشدم امید دارد.

انقدر شیرین شده ای که هرگز از بودنت خسته نمی شوم. وقتی از پشت هرچیزی برایم سرک می کشی و با ذوق دالی می کنی، وقتی هرجایی برسی انگشتت را می گذاری و می گویی« أَ » یعنی پر تا من کلاغ و گنجشک را بگویم برایت. وقتی هنوز جملهء ببعی میگه تموم نشده میگویی بَ بَ، و صدای گاو و کلاغ و جوجه را هم یاد گرفته ای... دلم می خواهد زمان بایستد و من بتوانم این لحظات را در مشتم نگه دارم و حفظ کنم. می دانم که نمی شود و به همین خاطر سعی می کنم نهایت لذت را از بودن با تو ببرم.

اما نمی دانم چه کنم وقتی در جواب سوالهایم می گویی بــَــــــله، چطور می توانم فقط لذت ببرم و تو را نبلعم

دختر عزیزم در آستانه یکسالگی راه نمی روی و هنوز با کمک میز و مبل و چهار دست و پایت خانه را می چرخی البته ما هم عجله ای نداریم. به هم عادت کرده ایم دیگر

 

 

امیدوارم همانی بشوی که من رسالت تربیتش را دارم، هر چند تربیت کار ما نیست و در حد ما نیست. امیدوارم با ندانم کاری تو را از اصل انسانیت و عظمتت دور نکنم.

دوستت دارم

 

 

[ دوشنبه 31 شهریور1393 ] [ 18:2 ] [ نرگس ]
بدینوسیله مهاجرت خود را به شهر قم اعلام می نماییم

 

خیلی طولانی نوشته بودم ولی نیومد انشالا خیره

[ دوشنبه 3 شهریور1393 ] [ 14:45 ] [ نرگس ]
بالاخره اتفاق افتاد. همان بهترین اتفاق، بهترین خبر، شیرین ترین نسبت...

من خاله می شوم

انشاالله

[ دوشنبه 20 مرداد1393 ] [ 14:45 ] [ نرگس ]
ترازوی دکتر را با دانه دانه خط های ریز و درشتش و همه اعدادش دوست دارم وقتی وزن تو را متناسب نشان می دهد.

خداراشکر

[ شنبه 28 تیر1393 ] [ 19:39 ] [ نرگس ]
همیشه روزه گرفتن با یک کوچولو برایم در هاله ای از ابهام بود. نمی دانستم چطور می گذرد.

خداراشکر ابهام رفع شد

[ پنجشنبه 26 تیر1393 ] [ 15:9 ] [ نرگس ]
روزه گرفتن مطمئنا هزاران فایده دارد

یکی از آنها اینکه می توانم بدون عذاب وجدان چیزی نخورم و حتی از نخوردنم راضی و خوشحال هم باشم

[ سه شنبه 17 تیر1393 ] [ 15:53 ] [ نرگس ]
کاش وقتی می خواهیم از کسی تعریف کنیم حواسمان باشد که سایر حضار را لگدمال نکنیم

حتی ناخواسته...

 

[ سه شنبه 3 تیر1393 ] [ 18:6 ] [ نرگس ]
وقتی گفتم دوست دارم برای دعای کمیل بعد از نماز بمانم در مسجد، تصورم یک دعای باحال و با صفا و با آرامش نبود، تصویر ذهنی ام این بود که من نشسته ام کتاب به دست وسط مسجد، جایی که دخترم بتواند کمی دور شود و باز هم ببینمش، برود و بچرخد و برگردد کنارم. بیاید با کتاب دعایم ور برود و نگذارد بخوانم. برود از توی جانماز دیگران تسبیح ها را بردارد و ارادهء خوردن کند و من بروم و برش گردانم. بلند بلند حرف بزند و بَ بَ بگوید و هی به هم لبخند بزنیم

همهء این ها را می دانستم. اصلا به عشق همین ها بود که دوست داشتم بروم اما...

اما در عمل چیزهایی اضافه شد که برایم قابل پیش بینی نبود، مثل یک عدد دختر پنج شش سالهء سمج که تنها به حرف زدن با حسنا قانع نبود و حتما می خواست بغلش کند که البته با مخالفت شدید بنده روبرو شد، هرچند این مخالفت هیییچ تأثیری در روند کارش نداشت و جیغ حسنا هم چاشنی اش می شد. در انتها نیز مادرش در حال رفتن بود که ما را به حال خود رها کرد وگرنه ول کن نبود. هنوز نمی دانم با اینطور بچه ها باید چه برخوردی داشته باشم. تا چه حد محترمانه رفتار کنم، چقدر قاطع باشم و خشن که حساب ببرند و چقدر نرم؟  احتمالا در این مورد باید با آزمون و خطا پیش بروم.

مورد پیش بینی نشدهء دیگر، میزبانی بود که ما از منزلش آمده بودیم مسجد که وسط دعا تماس گرفت و دستور برگشت داد چرا که مسیر برگشت تاریک است و اصلا بچه در مسجد اذیت می شود و شاید گرمش بشود و شاید در خانه مشکلی بوده که من آمدم مسجد و شاید و شاید و شاید...

خلاصه که دعا را رها نموده، دخترمان را بغل کردیم و برگشتیم.

در کل تجربهء خیلی خوبی بود. امیدوارم خدا همین دعای نصفه  نیمه و بدون تمرکز را هم از ما قبول کند

[ دوشنبه 2 تیر1393 ] [ 1:1 ] [ نرگس ]
گاهی وقتها دلم می خواهد تلفن را قطع کنم، موبایل را خاموش کنم و ... زندگی کنم

مطمئنم زندگی خیلی شیرین تر خواهد بود

کاش می شد از کسی موج نگرفت، هیچ نوع موجی

[ دوشنبه 19 خرداد1393 ] [ 16:16 ] [ نرگس ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این روزها را ثبت می کنیم تا خاطرات شیرین باهم بودن ماندگار شود در ذهن و دلمان
امکانات وب