تا بی نهایت
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
این که این روزها شاد شادم

این که روزهایم آرامه آرام می گذرند

همین که پرم از حس لذت و زندگی

اینکه روزهای نبودنت را نمی شمارم و فقط چشم بر هم میگذارم تا نبینم و بگذرند

این که ساعتی بی تو بودن در خانه بی تابم می کند

این که دوست دارم دخترم لحظه ها را برای آمدنت بشمارد

این که غرق در حس و حال خوب و لطیفم

همه و همه یعنی تو بهترین هستی

بهترین مردی که زنی می تواند در زندگی داشته باشد

بهترین همراهی که می توان با فراغ بال و قلب آرام به او تکیه کرد

بهترین همسری که همه ی تلاشش شاد نگهداشتن زندگیست

بهترین پدری که آرامش فرزندش را می خواهد

 

مهربانم سالروز آمدنت را جشن می گیرم و به خاطر این لطف بزرگ خدای مهربانم را شاکرم

 

 

همسرم، بهترینم

تولدت مبارک

 

[ یکشنبه ۱۱ مرداد۱۳۹۴ ] [ 17:39 ] [ نرگس ]
کلید حل مسائل اقتصادی در لوزان و ژنو و نیویورک نیست، در داخل کشور است.

دیدار رهبر با کارگران، 9.2.94

[ چهارشنبه ۹ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 14:49 ] [ نرگس ]
اگر شخص مورد نظر میدانست که با تکبر و منیت و غرور بیـــــــــــش از حدش، چه شخصیت منفور و مشمئز کننده ای از خود در اذهان بجا میگذارد، شاید کمی انسانی تر برخورد میکرد

البته فقط شاید...

فکر میکنم این من، همان من شیطان است.

[ چهارشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 1:22 ] [ نرگس ]
میخواهم سال جدید برایم سالی تهی از تکنولوژی های دست و پاگیر باشد.

شعار امسال : اینترنت کمتر, زندگی بهتر

امیدوارم بتوانم و بشود

[ شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ ] [ 15:47 ] [ نرگس ]
جا برای من و گنجشک زیاد است ولی

به درختان خیابان تو عادت داریم...

 

 

 

سفر نوروزمان فردا آغاز می شود و من مثل سالهای قبل، خیلی قبل، غبطه می خورم به درختان که با بهار تازه می شوند و جوانه می زنند و قد می کشند...هر چند بی اختیار

چندسالی بود این حسرت فراموشم شده بود.

احساس سنگینی می کنم، انگار بار یک عمر دوری و غفلت را امسال بر دوشم گذاشته اند. کاش بارم را زمین بگذارم و سبکبار وارد سال نو شوم.

کاش من هم امسال نو شوم

سبک و پاک

[ چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ ] [ 1:29 ] [ نرگس ]
همیشه دوست داشتم شهری غیر از تهران زندگی کنم, شهری دیگر, شهری بهتر

از اول ازدواج که بحث آمدن به قم مطرح بود ته دلم نور امیدی داشتم که روزی نجات پیدا میکنم از این شهر.

بالاخره هم آمدیم و ساکن شدیم و سرشاریم از خوشی, اما یک چیزی را فراموش کرده بودم.

اینکه من دوست داشتم بروم شهری دیگر تا تنهاتر باشم, تا بیشتر خلوت داشته باشم, تا بهتر به خودم بیایم و بیشتر مشغول خودم باشم...

حالا نمیدانم چه شده که در این چند ماه که آمدم اینجا مشغولیت من به امورات دیگران, حتی مشغولیت ذهنی و دلی, چندیییین برابر قبل شده.

مکارم اخلاق میخوانم, میگوید مرا به عالی ترین درجات اخلاق برسان

میگویم خدایا مرا از این اعماق بیاور کف کار حدأقل, عالی ترین درجات پیشکشم.

[ یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ ] [ 17:39 ] [ نرگس ]
تا همین چندماه پیش به نوشتن لیست اعتقاد نداشتم, میگفتم خب ساکم را می آورم و هرچه میخواهم را به تدریج یا حتی ناگهانی!! درونش میگذارم, اینطوری نه چیزی جا می ماند نه نیازی به این لوس بازیها هست.

حالا برای اولین بار برای یک سفر چهارروزه یک کاغذ و یک قلم تهیه نمودم و شروع به نوشتن کردم, سه صفحه نوشتم و در آخر هم در عرض یک ساعت ساکها را بستم.

این تغییر رویکرد یک دلیل بیشتر ندارد و آنهم حضور بسیییییاااار فعال دختری زیبا و بازیگوش است که علاقه ی خاصی به باز کردن زیپ و بیرون ریختن لباس از ساک دارد, وگرنه ما هنوز هم به نوشتن لیست اعتقاد قلبی نداریم

[ یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ ] [ 17:29 ] [ نرگس ]
مرد که باشی باید یک زن کنارت باشد و حمایتت کند تا به جایی برسی.

اما زن که باشی

 

باید چندییییین زن کنارت باشند تا شاااید به جایی برسی.

این "جایی" لزوما جایی دور و دست نیافتنی نیست, خیلی هم نزدیک است و برای خیلی ها راحت

مثل همین دفاع از پایان نامه

[ دوشنبه ۶ بهمن۱۳۹۳ ] [ 17:43 ] [ نرگس ]
وقتی میخواستم شروع کنم فکر میکردم مثل خیلی از کتابهای دیگر یکی دوماهی خواندنش طول میکشد. ظاهرش که قطور بود و من هم بی وقت

اما وقتی شروع کردم نشد رهایش کنم، نتوانستم

فقط لحظه ها را می شمردم تا وقت خوابیدن حسنا شود و بروم سراغش.

قلمش را خیلی دوست داشتم. از حیاط و کوچه و محله شان که میگفت، دقیق تصور میکردم، مسجد المهدی را یاد گرفتم، پرورشگاه را شناختم، به پدرش ارادت پیدا کردم و مادرش را عاشق شدم، سادگی و دانایی اش را.

 

دوست دارم از نزدیک ببینمش، لمسش کنم تا باور کنم که چنین انسانی وجود دارد. روی گونه هایش دست بکشم تا مطمئن شوم که هست. انسانی به این بزرگی و خوبی هنوز هست.

سادگی و شیوایی تأثیرگذاری که در کلامش هست به عمق جانم نشست و داغدارم کرد. داغدار روزهای زیبای کودکیش که از میان آن همه محبت و عزت در خانواده، به اسارت گرگها درآمد. گرگهایی کثیف...

روزهایی را حس کردم که روح یک نوجوان هفده ساله ناگهان سالها بزرگ تر و پخته تر شد و درایت و حکمت آموخت.

از عمق دلم درک کردم همهء حسش را با اینکه ده سالی از زمان اسارتش بزرگترم.

امیدوارم هرجا که هست سالم و شاد باشد و آزاد و آزاده زندگی کند.


من زنده ام. معصومه آباد

 

 

 

+به حانیهء عزیز: ما آدرس سایه روشن شما را گم کرده ایم. اگر روزی از اینجا رد شدید برایمان بنویسید. ممنونم

 

[ دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ ] [ 0:19 ] [ نرگس ]
دلم میخواهد سکوت کنم

چند ساعت

شاید هم چند روز

خسته ام از تکرار صدای خودم در گوش و ذهنم

دلم سکوت میخواهد, سکوت ذهن

[ سه شنبه ۲۳ دی۱۳۹۳ ] [ 14:55 ] [ نرگس ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این روزها را ثبت می کنیم تا خاطرات شیرین باهم بودن ماندگار شود در ذهن و دلمان
امکانات وب