تا بی نهایت
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
بدینوسیله مهاجرت خود را به شهر قم اعلام می نماییم

 

خیلی طولانی نوشته بودم ولی نیومد انشالا خیره

[ دوشنبه 3 شهریور1393 ] [ 14:45 ] [ نرگس ]
بالاخره اتفاق افتاد. همان بهترین اتفاق، بهترین خبر، شیرین ترین نسبت...

من خاله می شوم

انشاالله

[ دوشنبه 20 مرداد1393 ] [ 14:45 ] [ نرگس ]
ترازوی دکتر را با دانه دانه خط های ریز و درشتش و همه اعدادش دوست دارم وقتی وزن تو را متناسب نشان می دهد.

خداراشکر

[ شنبه 28 تیر1393 ] [ 19:39 ] [ نرگس ]
همیشه روزه گرفتن با یک کوچولو برایم در هاله ای از ابهام بود. نمی دانستم چطور می گذرد.

خداراشکر ابهام رفع شد

[ پنجشنبه 26 تیر1393 ] [ 15:9 ] [ نرگس ]
روزه گرفتن مطمئنا هزاران فایده دارد

یکی از آنها اینکه می توانم بدون عذاب وجدان چیزی نخورم و حتی از نخوردنم راضی و خوشحال هم باشم

[ سه شنبه 17 تیر1393 ] [ 15:53 ] [ نرگس ]
کاش وقتی می خواهیم از کسی تعریف کنیم حواسمان باشد که سایر حضار را لگدمال نکنیم

حتی ناخواسته...

 

[ سه شنبه 3 تیر1393 ] [ 18:6 ] [ نرگس ]
وقتی گفتم دوست دارم برای دعای کمیل بعد از نماز بمانم در مسجد، تصورم یک دعای باحال و با صفا و با آرامش نبود، تصویر ذهنی ام این بود که من نشسته ام کتاب به دست وسط مسجد، جایی که دخترم بتواند کمی دور شود و باز هم ببینمش، برود و بچرخد و برگردد کنارم. بیاید با کتاب دعایم ور برود و نگذارد بخوانم. برود از توی جانماز دیگران تسبیح ها را بردارد و ارادهء خوردن کند و من بروم و برش گردانم. بلند بلند حرف بزند و بَ بَ بگوید و هی به هم لبخند بزنیم

همهء این ها را می دانستم. اصلا به عشق همین ها بود که دوست داشتم بروم اما...

اما در عمل چیزهایی اضافه شد که برایم قابل پیش بینی نبود، مثل یک عدد دختر پنج شش سالهء سمج که تنها به حرف زدن با حسنا قانع نبود و حتما می خواست بغلش کند که البته با مخالفت شدید بنده روبرو شد، هرچند این مخالفت هیییچ تأثیری در روند کارش نداشت و جیغ حسنا هم چاشنی اش می شد. در انتها نیز مادرش در حال رفتن بود که ما را به حال خود رها کرد وگرنه ول کن نبود. هنوز نمی دانم با اینطور بچه ها باید چه برخوردی داشته باشم. تا چه حد محترمانه رفتار کنم، چقدر قاطع باشم و خشن که حساب ببرند و چقدر نرم؟  احتمالا در این مورد باید با آزمون و خطا پیش بروم.

مورد پیش بینی نشدهء دیگر، میزبانی بود که ما از منزلش آمده بودیم مسجد که وسط دعا تماس گرفت و دستور برگشت داد چرا که مسیر برگشت تاریک است و اصلا بچه در مسجد اذیت می شود و شاید گرمش بشود و شاید در خانه مشکلی بوده که من آمدم مسجد و شاید و شاید و شاید...

خلاصه که دعا را رها نموده، دخترمان را بغل کردیم و برگشتیم.

در کل تجربهء خیلی خوبی بود. امیدوارم خدا همین دعای نصفه  نیمه و بدون تمرکز را هم از ما قبول کند

[ دوشنبه 2 تیر1393 ] [ 1:1 ] [ نرگس ]
گاهی وقتها دلم می خواهد تلفن را قطع کنم، موبایل را خاموش کنم و ... زندگی کنم

مطمئنم زندگی خیلی شیرین تر خواهد بود

کاش می شد از کسی موج نگرفت، هیچ نوع موجی

[ دوشنبه 19 خرداد1393 ] [ 16:16 ] [ نرگس ]
تأسف

تزلزل

تأمل

تحمل

توسل

توکل

...

بخشی از احوال درونی من است وقتی می خواهی از پلهء آشپزخانه بالا بروی

خدانگهدارت باشد

[ دوشنبه 29 اردیبهشت1393 ] [ 15:15 ] [ نرگس ]
در آغوشش میکشی، می بویی اش، می بوسی اش...

چهره اش را که می بینی لبخند مهمان لبت می شود و خستگی هایت بر باد می رود.

وقتی صدایت می کند، از شادی سر از پا نمی شناسی. صدای ظریف و دخترانه اش را که رها می کند، به خودت می بالی که خداوند تو را لایق چنین هدیه ارزشمندی دانسته.

آری همین انسان کوچک و زیباست که به تو نام پدر داده.

اولین روز پدرت مبارک مهربانم

[ سه شنبه 23 اردیبهشت1393 ] [ 0:15 ] [ نرگس ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این روزها را ثبت می کنیم تا خاطرات شیرین باهم بودن ماندگار شود در ذهن و دلمان
امکانات وب