تا بی نهایت
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
همیشه دوست داشتم شهری غیر از تهران زندگی کنم, شهری دیگر, شهری بهتر

از اول ازدواج که بحث آمدن به قم مطرح بود ته دلم نور امیدی داشتم که روزی نجات پیدا میکنم از این شهر.

بالاخره هم آمدیم و ساکن شدیم و سرشاریم از خوشی, اما یک چیزی را فراموش کرده بودم.

اینکه من دوست داشتم بروم شهری دیگر تا تنهاتر باشم, تا بیشتر خلوت داشته باشم, تا بهتر به خودم بیایم و بیشتر مشغول خودم باشم...

حالا نمیدانم چه شده که در این چند ماه که آمدم اینجا مشغولیت من به امورات دیگران, حتی مشغولیت ذهنی و دلی, چندیییین برابر قبل شده.

مکارم اخلاق میخوانم, میگوید مرا به عالی ترین درجات اخلاق برسان

میگویم خدایا مرا از این اعماق بیاور کف کار حدأقل, عالی ترین درجات پیشکشم.

[ یکشنبه 12 بهمن1393 ] [ 17:39 ] [ نرگس ]
تا همین چندماه پیش به نوشتن لیست اعتقاد نداشتم, میگفتم خب ساکم را می آورم و هرچه میخواهم را به تدریج یا حتی ناگهانی!! درونش میگذارم, اینطوری نه چیزی جا می ماند نه نیازی به این لوس بازیها هست.

حالا برای اولین بار برای یک سفر چهارروزه یک کاغذ و یک قلم تهیه نمودم و شروع به نوشتن کردم, سه صفحه نوشتم و در آخر هم در عرض یک ساعت ساکها را بستم.

این تغییر رویکرد یک دلیل بیشتر ندارد و آنهم حضور بسیییییاااار فعال دختری زیبا و بازیگوش است که علاقه ی خاصی به باز کردن زیپ و بیرون ریختن لباس از ساک دارد, وگرنه ما هنوز هم به نوشتن لیست اعتقاد قلبی نداریم

[ یکشنبه 12 بهمن1393 ] [ 17:29 ] [ نرگس ]
مرد که باشی باید یک زن کنارت باشد و حمایتت کند تا به جایی برسی.

اما زن که باشی

 

باید چندییییین زن کنارت باشند تا شاااید به جایی برسی.

این "جایی" لزوما جایی دور و دست نیافتنی نیست, خیلی هم نزدیک است و برای خیلی ها راحت

مثل همین دفاع از پایان نامه

[ دوشنبه 6 بهمن1393 ] [ 17:43 ] [ نرگس ]
وقتی میخواستم شروع کنم فکر میکردم مثل خیلی از کتابهای دیگر یکی دوماهی خواندنش طول میکشد. ظاهرش که قطور بود و من هم بی وقت

اما وقتی شروع کردم نشد رهایش کنم، نتوانستم

فقط لحظه ها را می شمردم تا وقت خوابیدن حسنا شود و بروم سراغش.

قلمش را خیلی دوست داشتم. از حیاط و کوچه و محله شان که میگفت، دقیق تصور میکردم، مسجد المهدی را یاد گرفتم، پرورشگاه را شناختم، به پدرش ارادت پیدا کردم و مادرش را عاشق شدم، سادگی و دانایی اش را.

 

دوست دارم از نزدیک ببینمش، لمسش کنم تا باور کنم که چنین انسانی وجود دارد. روی گونه هایش دست بکشم تا مطمئن شوم که هست. انسانی به این بزرگی و خوبی هنوز هست.

سادگی و شیوایی تأثیرگذاری که در کلامش هست به عمق جانم نشست و داغدارم کرد. داغدار روزهای زیبای کودکیش که از میان آن همه محبت و عزت در خانواده، به اسارت گرگها درآمد. گرگهایی کثیف...

روزهایی را حس کردم که روح یک نوجوان هفده ساله ناگهان سالها بزرگ تر و پخته تر شد و درایت و حکمت آموخت.

از عمق دلم درک کردم همهء حسش را با اینکه ده سالی از زمان اسارتش بزرگترم.

امیدوارم هرجا که هست سالم و شاد باشد و آزاد و آزاده زندگی کند.


من زنده ام. معصومه آباد

 

 

 

+به حانیهء عزیز: ما آدرس سایه روشن شما را گم کرده ایم. اگر روزی از اینجا رد شدید برایمان بنویسید. ممنونم

 

[ دوشنبه 29 دی1393 ] [ 0:19 ] [ نرگس ]
دلم میخواهد سکوت کنم

چند ساعت

شاید هم چند روز

خسته ام از تکرار صدای خودم در گوش و ذهنم

دلم سکوت میخواهد, سکوت ذهن

[ سه شنبه 23 دی1393 ] [ 14:55 ] [ نرگس ]
می شود کمی عیب یاب بیرونی ات را خاموش کنی و گزینهء انتقاد درونی را فعال کنی؟

باور کن زندگی خیلی آرام و زیبا می شود.

اصلا خیلی چیزها می رود سرجای خودش، مثل اعصاب و یا شکوه ها و گله های ناتمام ...

باور کن زندگی روی دور می افتد و همه حس بهتری خواهند داشت.

حدأقل سعی کن


 

 

این روزها غرق در لذتم، انقدر که صدایم به کسی نمی رسد و هیچ کس دست و پازدنم را نمی بیند. (بدترین توصیفی بود که میشد از این روزهای قشنگ داشت)

خدایا ممنونم

 

[ شنبه 20 دی1393 ] [ 14:37 ] [ نرگس ]
احساس میکنم دارم از زمین کنده میشوم

آدمها ریز و ریزتر می شوند

بوی بهشت را می شنوم

...

دیشب قبل از خواب مسواک زدم, نماز صبح را هم خوانده ام

معجزه یعنی همین...

[ چهارشنبه 19 آذر1393 ] [ 16:28 ] [ نرگس ]
خواب نبود

رویا هم نبود

خودم دیدم

با همین چشمهای مه آلود و ابری

خواهرم نوزادش را در آغوش گرفته و می بوسید

نمی دانم چه بگویم

چیزی ندارم

فقط ممنونم

هزااااااربار ممنونم

ممنونم که هستی

در همه لحظه هایم

[ دوشنبه 10 آذر1393 ] [ 16:17 ] [ نرگس ]
_ امروز دخترم بیش از روزهای دیگر به من  ابراز نیاز کرده, آخر شب ذهنم خیلی بهم ریخته است, کلافه ام... مسواک نمی زنم

_امروز کارهای خانه خیلی بهم پیچیده شده بود,  خیلی درگیر کارهای خانه بودم, خسته ام.... مسواک نمی زنم

_امروز قرار بود جایی برویم و نشد, حسابی بهم ریختم, حوصله ندارم.... مسواک نمی زنم

_ امروز روز خوبی بود, همه چیز خوب بود, دخترم خوب غذا خورد و بازی کرد, همه چیز آرام بود, به خودم جایزه میدم... مسواک نمی زنم

 

 

نمیدانم دقیقا در کدام قسمت مغزم مسواک زدن نقش بسته که انقدر شناور و انعطاف پذیر است. 

خدایا خودت مواظب دندانهایم باش

[ سه شنبه 6 آبان1393 ] [ 13:6 ] [ نرگس ]
کاش همه پست هایی که هر روز در ذهنم می نویسم خود به خود اینجا ثبت میشد. کاش چیزی اختراع میشد که حرفای ذهن آدم را ثبت میکرد.

یا نمی دانم اصلا کاش این همه پست ذهنی نوشته نمی شد...

[ چهارشنبه 23 مهر1393 ] [ 15:21 ] [ نرگس ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این روزها را ثبت می کنیم تا خاطرات شیرین باهم بودن ماندگار شود در ذهن و دلمان
امکانات وب